الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

371

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) فصل نهم / در كشته شدن عبد اللّه بن عفيف ( ره ) سيّد ( ره ) گفت : ابن زياد - لعنه اللّه - بر منبر بالا رفت خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و در ضمن سخن گفت : سپاس خدا را كه حق و اهل حق را فيروز گردانيد و امير المؤمنين يعنى يزيد و پيروان او را نصرت داد و كذّاب بن كذّاب را بكشت ! هنوز كلمه‌اى بر اين نيفزوده بود كه عبد اللّه بن عفيف ازدى برخاست ، وى از برگزيدگان و زاهدان شيعه بود چشم چپش در روز جمل رفته بود و ديگرى در صفّين و پيوسته ملازم مسجد اعظم بود و تا شب در آنجا نماز مىگزاشت گفت : اى پسر مرجانه ، كذّاب بن كذّاب تويى و پدرت و آنكه تو را در اينجا نشاند و پدرش ، اى دشمن خدا فرزندان پيغمبران را مىكشيد و اين كلام را بالاى منبر مسلمانان مىگوييد ؟ ! ( 2 ) راوى گفت : ابن زياد تند شد و گفت : اين متكلّم كه بود ؟ عبد اللّه عفيف گفت : اى دشمن خدا من بودم آيا اين ذرّيت پاك را كه اذهب اللّه عنهم الرّجس مىكشى و خويش را مسلمان مىپندارى وا غوثاه اولاد مهاجر و انصار كجايند چرا از آن امير گمراه لعين لعين زاده كه پيغمبر خدا عليه السّلام به زبان خود او را لعن كرد انتقام نمىكشند ؟ راوى گفت : ابن زياد افروخته‌تر گشت و رگهاى گردنش بر آمد و گفت : بياوريدش عوانان دويدند اشراف قبيلهء ازد پسر عمّان وى برخاستند و او را از دست عوانان بربودند و از در مسجد بيرون بردند و به سرايش رسانيدند ابن زياد گفت : سوى اين كور ازدى رويد كه خدا دلش را كور كرد همچنان كه چشمش را كور كرد و نزد منش آوريد ، رفتند و چون قبيلهء ازد آگاه گشتند فراهم شدند و قبايل يمن را با خود همدست كردند تا عبد اللّه را از شرّ عبيد الله حفظ كنند و ابن زياد خبر يافت و قبايل مضر را بخواند و با محمد اشعث به جنگ آنها فرستاد . راوى گفت : كارزارى صعب شد و گروهى كشته شدند تا اصحاب ابن زياد به در سراى عبد اللّه